با چشای بی فروغ میون راست و دروغ خودمو گم می کنم توی این شهر شلوغ

با چشای بی فروغ
میون راست و دروغ
خودمو گم می کنم
توی این شهر شلوغ

پچ پچ آدمکا 
بس که تو هم می دوه
دیگه فریاد منو
سایه مم نمی شنو

صدای زنجیر تو گوشم می خونه
تو داری از قافله دور می مونی
سرتو خم کن که درا وا می شن
تا بگی نه پشت کنکور می مونی

من می خوام مثل همه
ساده زندگی کنم
چادر موندنمو
هر جا خواستم بزنم

تواین دریا نمی خوام
نهنگ کوری باشم
پشت این درهای قفل
علی کنکوری باشم

صدای زنجیر تو گوشم می خونه
تو داری از قافله دور می مونی
سرتو خم کن که درا وا می شن
تا بگی نه پشت کنکور می مونی

از این همه نامردمی ها قلبم داره می میره کم کم من از تو میپرسم خدایا اینجا زمینه یا جهنم

از این همه نامردمی ها قلبم داره می میره کم کم

من از تو میپرسم خدایا اینجا زمینه یا جهنم

وقتی برای گریه کردن باید از این دنیا جدا شد

وقتی واسه آزاد بودن باید اسیر آدما شد



میگن وقتی میخوای از این همه بد بختی راحت شی

یا باید بگذری از جون یا همرنگ جماعت شی

باید اونی شی که میگن باید اونی شی که میخوان

چه رنجی داره تن دادن به این قانون بی وجدان


چقد بد میشه وقتی که زمین برعکس میچرخه

یاهر آغاز شیرینی همیشه آخرش تلخه

زمین درگیر ابراز یه جور آفتاب و مهتابه

زمان سرگیجه میگیره خدا تو آسمون خوابه

تو دنیایی که هر روزش مثه دیروز میمونه

مصیبت میشه وقتی که زمین میچرخه وارونه

ولی ای کاش وقتی که زمین میچرخه وارونه

منو بفرسته چند سالی عقب تر برنگردونه

شاید تو این ظلمت خدایا تو ساحلو از یاد بردی

گم شد تو دریا کشتی عشق

سکانو دست کی سپردی

اینجا سر هر چهاروپنجش این خلق درگیر نبردن

حق با ملائک بود وقتی با ناامیدی سجده کردن



میگن وقتی میخوای از این همه بد بختی راحت شی

یا باید بگذری از جون یا همرنگ جماعت شی

باید اونی شی که میگن باید اونی شی که میخوان

چه رنجی داره تن دادن به این قانون بی وجدان







به فکرتم همیشه هر جا باشم نمیشه از خیال تو جدا شم

به فکرتم همیشه هر جا باشم نمیشه از خیال تو جدا شم


 دلم میخواد تو اسمون چشمات پر بزنم مثل پرنده ها شم


 به خاطر تو خنده رو لبامه یه دنیا خوشبختی تو لحظه هامه


به خاطر تو ارومم همیشه  میزنه چشمک تو شبم ستاره


این دفعه از همیشه عاشق ترم نمیشه از عشق تو بگذرم


 تنها نمی زارم تو رو یه لحظه تو را همه جا با خودم می برم


به خاطر تو خنده رو لبامه یه دنیا خوشبختی تو لحظه هامه


 به خاطر تو آرومم دوباره میزنه چشمک تو شبم ستاره

کجا گمت کردم … کجای این کابوس

کجا گمت کردم … تو این شب جاری



هنوز می خوابم … هنوز بیداری



هنوز خوش بینی … به سبزیه فردا



کجا گمت کردم … کجای این دنیا



ما اهل هم بودیم … هم شب و هم فانوس



کجا گمت کردم … کجای این کابوس



پشت کدوم ابره… بارونیه پاییز



کجای این هق هق … این گریه ی یکریز



شاید که برگردی … شاید که پیدا شی



شاید که آغازی … در انتها، باشی



تمامه دیروز و … پیِ تو می گردم



کجا گمم کردی … کجا گمت کردم



ما اهل هم بودیم … هم شب و هم فانوس



کجا گمت کردم … کجای این کابوس

هجران


ﭼﻮ در آﺋﯿﻨﻪ ﻧﮕﻪ ﮐﺮدم، دﯾﺪم اﻓﺴﻮس‬
ﺟﻠﻮه روی ﻣﺮا ﻫﺠﺮ ﺗﻮ ﮐﺎﻫﺶ ﺑﺨﺸﯿﺪ‬
دﺳﺖ ﺑﺮ داﻣﻦ ﺧﻮرﺷﯿﺪ زدم ﺗﺎ ﺑﺮ ﻣﻦ‬
ﻋﻄﺶ و روﺷﻨﯽ و ﺳﻮزش و ﺗﺎﺑﺶ ﺑﺨﺸﯿﺪ‬

(فروغ فرخزاد)

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد……….مولانا

سروده مولوی -

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد


بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد


اندر دل بی وفا غم و ماتم باد

آنرا که وفا نیست ز عالم کم باد


دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد…

جز غم که هزار آفرین بر غم باد


در عشق توام نصیحت و پند چه سود

زهراب چشیده ام مرا قند چه سود


گویند مرا که بند بر پاش نهید

دیوانه دل است پای بر بند چه سود


من ذره و خورشید لقایی تو مرا

بیمار غمم عین دوایی تو مرا


بی بال و پرم در پی تو می پرم

من که شده ام چو کهربایی تو مرا


غم را بر او گزیده می باید کرد

وز چاه طمع بریده می باید کرد


خون دل من ریخته می خواهد یار

این کار مرا به دیده می باید کرد


آبی کزین دیده چو خون میریزد

خون است بیا ببین که چون میریزد


پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد


عاشق همه سال مست و رسوا بادا

دیوانه و شوریده و شیدا بادا


با هشیاری غصه هر چیز خوریم

چون مست شدیم هر چه بادا بادا


دل در غم عشق مبتلا خواهم کرد

جان را سپر تیر بلا خواهم کرد


عمری که نه در عشق تو بگذاشته ام

امروز به خون دل قضا خواهم کرد


از بس که برآورد غمت آه از من

ترسم که شود به کام بدخواه از من


دردا که ز هجران تو ای جان جهان

خون شد دلم و دلت نه اگاه از من


تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد


بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد

مرا زیبا پرستی داده عشق و داده مستی

مرا زیبا پرستی داده عشق و داده مستی

رنج هستی برده از یادم

ندارم ترسی از غم

تا که هر دم می رسد عشقش به فریادم

چو او را می پرستم درکنار هر که هستم

نقش سنگم سرد و خاموشم

بغیر از یاد او هر یاد دیگر در جهان گشته فراموشم

تو آنی خدایا که دانی خدایا

کسی که در همه وجودم بود ز یاد او نشانی

نکرده یکدم از محبت به من نگاه مهربانی

مرا زیبا پرستی داده عشق و داده مستی
رنج هستی برده از یادم
ندارم ترسی از غم
تا که هر دم می رسد عشقش به فریادم

سوختن


و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم که بی نهایت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند